|
|
|
|
چهارشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٧
ای آخرین غزل یادتان هست؟ شما چند کلمه می گفتید و من خیره به لب های شما می مکیدم روح کلمه ها را. می دانید که گاهی چند کلمه از قصه کافی است تا ... تکه های آینه اند این کلمه ها. می شود تکثیرشان کرد در محیط صادقانه عقل و احساس. تخیل و خلاقیت کلمه های بعدی را می سازند و خیلی زود تمام قصه متولد می شود. اینبار اما شما هیچ کلمه ای نگفتید. ترسیدم. من جان قصه را از تن کلمه های شما بیرون می کشیدم اما حالا فقط روح بود و روح بود. بی هیچ کلمه ای. تمام پدیده ها مثل هم اند. ترجمان یکدیگرند و یکیشان را که دیده باشی دیگری را هرچه به ظاهر متفاوت تر، پیش بینی می کنی. مثل بوی تن تو وقتی آلوده نشده به عطر مصنوعی. که مثل نان تازه است. دلنشین، هوس انگیز و مهربان. مثل امروز شما، با آن سکوت راز آلودتان و آن صمیمیت غریب همیشگی تان با من، که مثل کتیبه ها بودید. برای آن کتیبه ها؛ هزار سال هزار چشم هزار تخیل ایستاد روبروی آن صخره باشکوه و آن نقش کهن. آن سطرها و کلمه های راز آلود. و چه راز باشکوهی داشتید بانو.. کتیبه ها را ؛ می گفتند کار حکیمی بزرگ در زمان ملکی بزرگ بوده و هیچکس نمیدانست که چیست. هرچه هست شکوهمند و سترگ است. هیچ کس ندانست . هیچ کس نمی دانست. و من نمی دانستم این چه رازی است که مثل دیوار قد کشیده وسط صمیمیت شما با من. برای کتیبه ها؛ هزار سال گذشت و باز هیچکس ندانست. همه فقط می دانستند که چه شکوهی دارد. صبر آدمها سر آمد. هزار قوه تخیل و خلاق عهد کردند که شریک این بزرگی شوند و ... کلمه ها را مکیدند .. جمله ها را، حرف به حرف گستند و باز چیدند کنار هم .. هی شد و نشد. شما چند هزار کیلومتر دور تر از من بودید بانو؟ چقدر فاصله باید باشد بین زمین و زمان آدم ها تا قلبی دور شود از قلبی؟ مگر ما بیشتر از سالی یک بار با کیلومترها فاصله روبروی هم نشسته ایم که گرمی قلبهامان با هم یکی می شود هر بار؟ برای کتیبه ها؛ .. قلبی هزاران کیلومتر آن سو تر، درست آن طرف دنیا، تپیدن آغاز کرد و راز کتیبه ها فاش شد. و او خواند.. " بزرگ خدایی است اور مزدا که این زمین را آفرید که آن آسمان را آفرید که این مردمان را آفرید..." رازها آشکار که شوند فرو می ریزند. اما از کتیبه ها چیزی نریخت. کلمه به کلمه اش را جویدند. حرف به حرف سنجیدند و دست به دست چرخیدند. از آن همه شکوه هیچ کم نشد. و هنوز انگار رازی دارند؛ سترگ، باشکوه، زیبا و خیال انگیز! تو چون راز بزرگ کتیبه هایی و صد بار هم که متولد شوی... " من به عزیزی مهربان، باهوش، با احساس، با لیاقت و زیبا و دوست داشتنی متعهدم." همیشه سلام ، دلربای بی نظیرِ بی رقیبِ من!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٥ ب.ظ توسط ج سلیمی
یکشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٧
مالیخولیا
به چشمهای توی آینه بگو او کوچک بود و می شد که هیچ نباشد ، حماقت و هوس تو جانش داد و روح نیازمند تو ، دوستدار عشقی بزرگ ، بزرگش کرد و او همچنان هیچ نبود. بگو به دروغ از آن موجود ضعیف ، اسطوره ای مقدس و پرستیدنی ساخته ای و هرگز این حماقت و رسوایی وسیع ، عشقی عمیق نبوده و نیست . دیده می شوی هر بار که برای در نطفه کشتن آن عذاب مزمن درون ، پناه می بری به آغوش آن دروغ سیاه ، تا فریفته باشی خود را و بها داده باشی به آن همه رگبار ثانیه های پر از دل و دارایی و زندگی که حرام می شود در کف آن دریاچه ی نمک . دردهایت بهانه اند ، درد است اینکه مبتلایی به آن حماقت کهنه و شکست مکرر و خیانت ممتد و نمایش پرفریب. و دروغی به نام عشق ، چنان تو خالی و چاک چاک که سراب با آن نمای درخشان و نقره ای ، شرف دارد به آن . این فقط یه نوشته است برا به روز شدن وبلاگ پس زیادم بی خاصیت نیست.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٩ ق.ظ توسط ج سلیمی
سهشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٧
ما را به رندی ... مومن نباش به سخاوت آنها که هنوز مرددند در راه دادن ادیسون به بهشتشان . مسلمان باش به دینی که بهشت نقدش رایگان است.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥۳ ب.ظ توسط ج سلیمی
جمعه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٧
ای نور جاودانه ازلی ! ای خالق حقیقت ، زیبایی
و نکویی !
انوار رحمت خود را بر ما بیافشان ،
برخاک و بر زیر این آسمان که اول بار آوازه
وحدانیت تو را شهادت داد.
به این بازی های باشکوه روح و جان عطا کن و بر سر قهرمانانش ، قهرمانان سعی و تلاش حلقه ای از گل های همیشه خرم بیافکن و در سینه های ما قلب های مطمئن بساز.
در تلالو انوار درخشانت دشت ها ، کوهساران و دریاها چه شکوهمند میدرخشند و چه پرستشگاهی اینچنین بزرگ میسازند و همه ملت ها برای پرستش تو در آن برمیخیزند
ای روح جاودانه ازلی .
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٧ ق.ظ توسط ج سلیمی
دوشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٧
زنبیل
زنان احمق ، مردان شرور برای روزهایی که رفته ام از اینجا و یاد می کنم از اینجا ، برای کسی که بخواهم از اینجا بگویم ، شاید بگویم که آنجا جایی بود مثل تپه ای زیر پای من بین صدها تپه و آدمک های روی آن . می ایستادیم و داد میزدیم ، حرف میزدیم . اجتماع کرها بود انگار ، داد می زدند و میلی به شنیدن نداشتند و کم بود کسی که گوش کند. یکی هر روز نقش و نگار می آفرید و یکی مدام سرگرم کندن سوراخی بود. بازار مکاره و دکان دوستیابی و سکوی خودنمایی هم بود و یکی هم بود که برای رهایی از زجر گناهی واقعی ، اینجا دنیایی پر از توجیه و قانون و قاعده و شعار ساخته بود. شاید بگویم که من آنجا دختر سالها بالغ شده ای دیدم که شعر می گفت از نبرد و سلحشوری .رزمنده بود به گمانش ، شجاع و قوی دل و خوب اما نفسش می گرفت از دیوارهای اتاقش و از آدمهای تکراری انگشت شمار . رستم دستانش آرزو بود و نمی دید ضعیفه ای است کارش کشیده به آنجا که فقط شوهری اگر پیدا شود ، فرصت نفس کشیدن خواهد داشت در دنیایی دیگر شاید کمی بزرگتر از آن اتاق تکراری. ضعیفه ی ترسوی زبون بی اراده و پر از اشک و آه و توجیه و شعر ... اگرچه در خیال سبد سبد حرف های سبز و آبی و باورهای قشنگ و درخشان داشت اما برای خلاصی از آن اتاق واقعی ، نه آرمان هایی که می خواست شعار نباشند ، بلکه فقط شوهر تنها راه نجات بود. و دخترانی بودند بدون آرمان و شعرهای درخشان که هزار راه داشتند برای نیرومند زیستن با مرد یا بی مرد و هرگز در دنیای واقعی ، در بن بستی که تنها راه خروجش شوهر کردن باشد ، فرو نمی رفتند.
شاید بگویم که دخترانی دیدم که ته دلشان می گفتند هرچه می شود بشود فقط من از این خانه خلاص شوم! دختری خسته از محیطی تکراری که میخواست عشق را تجربه کند شاید روح و روانش از آن فضا خارج شود و امید و نور بدمد به آن گرگ و میش و غرق شود در هیجان و شور . می گفت آنوقت این آدمها به درک که چه می کنند با هم و با من. به مردی نسبتا مناسب دل هدیه می کرد و دعوتنامه می داد و می گفت بیا و بگو عاشقمی و مرا از آن فضا خارج کن. نمی شد . نمی فهمید که برای ابتلا به عشق باید عاشق باشد . عاشق یک مرد و دل ببازد و تمنایش کند به قلب و جان و جسم. دوستش بدارد و آماده باشد از خود بگذرد و بگذرد . آنوقت می فهمید که یک سرباز وظیفه استخدام نکرده و به قصد تجربه کردن سفری جدید مردی را به خدمت نگرفته است. نمی فهمید . مرد می آمد و او خارج نمی شد از آن فضا ، مرد و عشق را نفرین می کرد.
من تا کجاهای زنان رفته ام . هر زنی ، از هر جنس و قماشی. من زنی دیدم که حقارت ذاتی خود را دیده بود و از همه مردان نفرت داشت اما صد دوست مرد داشت. صد بار عاشق شده بود و خیال می کرد صدبار عاشقش شده اند. هزار بار قاعده و تحلیل و قانون نوشته بود برای این معاشرت ها. من زنی دیده ام که شب زل زده به ستاره ها ، عاشقان و هواخواهانش را می شمرد و محاسبه می کرد اگر مجبور شود به بچه دار شدن کدام یکی بهتر است و شوهرش در اولویت چهارم بود. می گفت او بد نژاد است و این یکی ها اگرچه قوی و عزیز اما غرق در شرارت و خیانتند . بعد با صدای بلند زمزمه می کرد کاش می شد برای بچه دار شدن محتاج هیچ مردی نبود.
من مردانی دیده ام ذاتا حیله گر با تمنا و رفتاری شرم آور در قبال زنان . بیخ گوش زن یک مرد دیگر ، که یادش نمی آمده ماده ها بعد از جفت گیری دیگر برای جفت جویی آواز نمی خوانند و خوش رقصی نمی کنند ، آنقدر وز وز می کنند تا باورش شود که به جز این جفت بی لیاقت قدرنشناس مزاحم ، هر مرد دیگری عاشق اوست و با نبودن بود ابدی او خوشبخت خواهد شد.
سودای مردان فتح قله است نه پرستیدن و اقامت در آن. مردان شیفته زنی لوند می شوند متعلق به مرد دیگر ، مادام که فتح نشده می کوشند فتحش کنند و رها که شد رهایش می کنند و می گریزند. برای مردان صرفا تلاش برای فتح لذتبخش است و جایی اگر باشد برای قدم گذاشتن ، خودداری نمی کنند. پسرانی دیده ام ، آتشفشان تستسترون . من پسری دیدم نمی فهمید زنان را ملکی است و هم آن ملک باید ستاند . نمی فهمید هر زنی ، حتی هوس انگیز ، می شود که ملکش چیز دیگری به جز آغوش باشد . نمی فهمید که گاهی ارزنده ترین ملک یک زن می شود که همصحبتی و کلام او باشد و فاتح یعنی فتح کننده آن ملک که بسیارند آغوش ها.
شاید هیچ کدام این ها را نگویم ..
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢۸ ب.ظ توسط ج سلیمی
سهشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٧
بی انصاف ســحرگهـــان که مــــوذن بـر آورد آواز * نیرومند زی! حقیقت انکار زندگی نیست. تو که آرامش و امنیتت گم میشود در گرد و غبار میدان نبردِ باورها با نیازهای طبیعی و گریز ناپذیر .. تو که نماز و ایمانت میشکند از بمب بمبِ قلبِ افتاده به یاد محراب دو ابروی دلبری.. تو که عذار مریمین ایمانت کبود میشود از تازیانه قافله سالار عشقی ناخواسته .. تو که مدام متزلزل و لرزان میشود پایه های بستر اعتقادت از کوبه سم اسبان عشقی دلیر .. تو که رویای شیرین حادثه ای عزیز ، زهر میشود به کامت از خیالِ بر باد رفتنِ عفتت .. تو که چنگ میزنی به شیشه های تردید و حقیقت را صدا میزنی و سرسام میگیری از تلاقیِ ترانه و نهیبِ برو! و آواز و تشرِ نرو .. تو که حرام میشود حلال ترین ثانیه های عمرت از یک دم حلال کردنِ فعلی حرام .. تو که مدام در جهنمی ندیده نفس میکشی از یادآوری ثانیه های بهشتی که دیده ای و زاهدانه چشم پوشیده ای ؛ فقط کافیست باور کنی که حقیقتِ لاتغیر و سرمدی ، ورای باورهای تغییرپذیری است که فرو می ریزند . بارها دلم میخواهد بر سر مرد پرهیزکاری که خود را به قصدِ قربت به حقیقت اخته می کند ؛ داد بزنم که صبر کن ! شاید حقیقت آنی نیست که تو میشناسی ! * حقیقت باطل نمی شود ! حرفهای این چند ماه رو تو اون یکی وبلاگ نوشتم. فعلا اینجا نمی نویسم .
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱٥ ب.ظ توسط ج سلیمی
چهارشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٧
پراگما برای مسافر ، شب ها ، حتی چراغ های دور دست هم خیال انگیزند . یا کلبه ها و باغچه های تک افتاده در دشت ، کمی دور تر از جاده . برای مسافر همه چیز حال سفر را دارد . مثل سفر ، حس و حال دارند و جذابیت و لذتی چنان ، که او دوست دارد کاش بایستد و برود لمسشان کند .آنها ، هرچیز دیگری که باشند برای خود یا هرکس دیگر ، برای مسافر بخشی از سفرند. این احساس و رنگ و روحی است که مسافر به آنها می بخشد . می دمد . شاید آن کلبه و آن تکدرخت ، تبعیدگاه و محبس منفور کسی باشد. دنیا الزاما آنچیزی نیست که انسان باورش دارد و تعریفش می کند . حقیقت اما این گونه نیست . احساس و تعریف مسافر از دنیای توی سفر حقیقت دارد ، بیگانه با سفر بودنِ کلبه و چراغ ها نیز . نفرت تبعیدی و محبوس هم!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٥ ق.ظ توسط ج سلیمی
سهشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٧
بگذار من قضاوتت کنم خاطره
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٤ ق.ظ توسط ج سلیمی
پنجشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٧
یه تمرین یه خاطره دومی یه قصه
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٦ ق.ظ توسط ج سلیمی
چهارشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٦
چرا به وقت نمی رسی؟
من فرشته خو نیستم. به تجربه دریافته ام که رسیده ام به روزگار برداشتِ هرآنچه کِشته ام. طمع دیرهنگام من به کمی ، فقط کمی بازگشت به سمت آسمان ، جز ماجرایی تلخ و پردرد ، جانکاه و بی انتها ، انجامی نداشت. زهری اگر هست در کلام خودخواهانه ام ، تبعات لحظات به خود پیچیدن است . قطعا تمام شدنی است این ثانیه های جانکندن.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٩ ق.ظ توسط ج سلیمی [ خانه | آرشیو| پست الکترونيک ] |
